#توماژ_پارت_477
نگاهمو از نفس که جلوی تلویزیون بساط نقاشیشو پهن کرده بود و هرازگاهی نگاهی به کارتون مورد علاقش می نداخت کردمو گفتم: مادرش هر شب مثل مرغ سرکنده تو کوچه می شینه چشم انتظارش
کمی از چاییش خوردو گفت: باید کم کم عادت کنن هم مادرش به نبود نفس هم نفس به زندگی بامن
-اگه پیشت مونده چون می دونه بالاخره پیش مادرش برمی گرده چون فکر می کنه رفته سفر
-عادت می کنه
قبل ازاینکه حرف دیگه ای بزنم گفت:دیشب تا دیروقت منتظرت بودم
نگاه نافذشو بهم دوخت همون نگاهی که مستقیم به اعماق مغزم نفوذ می کردو حرف های خاموشم می خوند
-پاکمهر فکر نکن نفهمیدم حال و روزت به تازه دومادا نمی خوره با این خنده های بی سروته نمی تونی منو قانع کنی ..... افرومن کاری کرده؟
romangram.com | @romangram_com