#توماژ_پارت_476
-کوفت این ازدخترت که از صبح با من مثل غولای داستانا برخورد میکنه اینم از عموی شیرین عقلش
-مگه نگفتم پشت به نفسم بخواب والله منم هروقت از خواب بیدار می شمو تورو می بینم زهر ترک می شم
توماژ موهای نفس رو نوازش کردو بوسه ای رو خرمن طلاییش کاشت و گفت:پاشو عمو جون غول بی ازاریه
چشم و ابرویی براش اومدم که نفس همون طور چسبیده به توماژ نگام کرد و با لب های غنچه شدش گفت: یعنی منو نمی خوره؟
این بار خودمم خندم گرفت بعد از کلی قصه بافتن توماژ بالاخره ، من از یه غول بی شاخ و دم به غول مهربون چراغ جادو ترفیع مقام گرفتم
-تا کی می خوای نگهش داری؟
romangram.com | @romangram_com