#توماژ_پارت_474


دستش بین زمین و هوا معلق موند مثل دل من که بین مرگ و زندگی معلق مونده بود

بی حرف بی خداحافظی از خونه زدم بیرون .....

چقدر به نفس که تونسته این طور جایی کنار توماژ برای خودش باز کنه حسودیم می شد نگاهم رو موهای بلند و طلاییش ....رو دست های نوازشگر توماژ ....رو سینه ای که پناه این فرشته کوچولو شده بود موند چقدر دلم همون یه وجب جا رو می خواست همون دستای مردونه که مردونه شونمو فشار بده وبایه لبخندش ابی رو اتش دلم بریزه چقدر دلم می خواست ساعت ها روبروش ساکت بشینمو اون تک تک حرفامو از چشمام بخونه ... توماژ مثل بزرگمهر نبود که بشه با یه لبخند نقابی به چهره ات بکشی مثل ارتین نبود که انقدر دور ازهم افتاده بودیم توماژ مثل هیچ کس نبود ارامشش در حین دردی که می کشید صبوری چشم هاش در اوج ناله هاش دستهاش که همیشه حمایتگر بوده حتی در اوج لرزش هاش سینه ای که همیشه پناه بوده حتی در اوج سوختن هاش فرق داشت توماژ همیشه بوده برای منی که گاهی از دلتنگی مادر و برادرم خودمو به درو دیوار می کوبیدم همه کس شده بود و امشب عجیب دلم همون یه وجب جا رو می خواست همون یک وجب پراز امنیت پر از حس ارامش رو ....!!!

-پاکمهر ..... شادوماد چرا این جا خوابیدی

به گردن خشک شدم تکونی دادم که گفت: پاشو برو رو تخت بخواب

زیر بغلمو گرفت وبلندم کرد که صدای استخونای خشک شده پام به خندش انداخت


romangram.com | @romangram_com