#توماژ_پارت_466


دست از رو دستم لغزید و باز صدای بهم خوردن در، تمام حواسمو جمع کردم تا دست هاش از بین دست ناتوانم سر نخوره انگار این دست اخرین روزنه امیدم بود این دست اخرین دستاویزم قبل سقوط بود این دست می تونست همون نور باشه تو تاریکی این روزهام

-الان بهتره استراحت کنی تو فرصت مناسب تری باهم حرف می زنیم

-چی شده؟

نفسشو پرصدا بیرون داد و گفت: وقتی اوردنت این جا کسی به زنده موندنت امیدی نداشت تو اون حجم خونی که از دست داده بودی دیدن چهره واقعیت کار سختی بود مثل یه بلور که هزار تکه شده بود و تنها با چند بند نازک بهم وصل شده بود .....

احساس می کردم قلبم تو دهنم می زنه دستشو محکم تر گرفتمو دردو به جون خریدم

-سقوط کرده بودی تقریبا علایم هشیاریتو از دست داده بودی عملت کردم جوون بودی کلی تو دلم برای این کار احمقانت خط و نشون کشیدم تاسفم وقتی بیشتر شد که مادرت هراسون سراغتو گرفت جای تو درد کشید جای تو مرد و دوباره زنده شد فکت اسیب دیده بود واستخونات یه درمیون شکسته بود ... خونریزی داخلی وقلبی که نصفه نیمه می زد.... حال مادرتو می فهمیدم چون منم این لحظه هارو تجربه کردم تمام اون ساعت ها تو چهره خونیت تصویر عزیزمو دیدم


romangram.com | @romangram_com