#توماژ_پارت_463
-جون دلم .... توماژ اخه چرا این کارو کردی؟
حرم نفس هاش رو پوستم مثل جای سوختگی ذق ذق می کرد دستش گونمو نوازش کردو گفت: به ما فکر نکردی؟نگفتی من بدون تو چی کار کنم؟
اونقدر صدا تو سرم بود که صدای زمزمه هاش تو حجم شلوغی مغزم گم بود و تنها درد بود و درد ناله ای زیرلب کردم که اشکش پشت دستم چکید و بعد التهاب پوستم از لمس لب هاش.....
لب های خشکمو فاصله دادم ولی صدایی از بینش خارج نشد که در باز شد ویه صدای اشنا تو گوشم پیچید یه صدای خیلی اشنا ...
-بهواژجان بیا مادر با پونه برو خونه از پا افتادی تو این مدت
-زندایی .... باورم نمیشه
صدای هق هقش شد هیزم اتشی که دست از سر خاکسترمم برنمی داشت
romangram.com | @romangram_com