#توماژ_پارت_462


با احساس سوزشی تو دستم چشم بهم فشردم

-به هوش اومد ... خدا رو شکر بهوش اومد

ناله ام با صدای گریه اشنایی یکی شد و باز سیاهی و سیاهی

دستی تو موهام فرو رفت دستی نه از جنس درستای گرم مادرم نه حتی از لطافت دست های ظریف پونه ......

-اخ

دستش از موهام سر خرد و روی صورتم نشست و صدای بغض الودش تو گوشم پیچید


romangram.com | @romangram_com