#توماژ_پارت_461

صدای شکستن وسایل خونه گریه های مادر و فریادهای پدر .... امل بودن چی بود که پدرش این جوری ازش حرف می زد ؟ ای کاش مادرش قسمش نداده بود ای کاش خواهرش نبود ای کاش اون در نیمه باز نمی موند ..... گریه های بی امان مادر و فریاد ها وضربه های پدر .... و اشک حسرتی که این بار سهم چشمای پسربچه شده بود

روزها بود که پدری تو خونه نبود روزها بود که مادرش باز در خلوت و پای سجاده اشک می ریخت باز حسرت بود و تنهایی ولی تو خونه ارومشون خبری از فریاد نبود دیگه دستی رو مادرش بلند نمی شد دیگه کسی به خاطر امل بودن مواخذه نمی شد دیگه مجبور نبود چشم های خواهر کوچولوشو به روی دنیای سیاهشون ببنده ..... چرا حس می کرد برخلاف مادرش از نبود اون مرد خوشحاله این ارامش و دوست داشت هرچند ابرو دادن و ارامش خریدن ، ارامش گرفتنو و زخم زبون به جون خریدن ولی همین که نبود خوب بود

تنم زیر بار فشار کمر خم کردو صدای ناله استخونام تو گوشم پیچید و باز تصویری دیگه و ناله ای که پشت لبهای بستم خفه شد ..... بسه دیگه نه ... بسه خدایا بسمه

یه نگاه که ازش فراری بود یه لبخند که مثل خنجر به دلش راه باز کرده بود و یه مشت کاغذ که سند بندگی عزیزترین کسش بود ... می تونست مادرشو پشت میله های زندان تصور کنه ؟؟؟

دنیاش سیاه شده بود دنیاشو سیاه کرده بود نزدیک ترین کسش کسی که هنوز خونش تو رگ هاش جریان داشت ..... پدرش بود ..... نبود ...... به خودشو چهره ای که از منفورترین ادم زندگیش به ارث برده بود لعنت می فرستاد و سعی می کرد پشت نقابی که پدرش براش ساخته بغضشو پنهان کنه

یه دختر تو اوج تنهایی تو اوج سیاهی شد نور، شد معنی زندگی یه نگاه یه لبخند یه دل که گرم شد که اروم گرفت

بسه .... بسه دیگه ... خداااااا تمومش کن..... زیر فشار جون دادم و اتش درونم خاکسترم کرد تصاویر با سرعت بیشتری خودشونو به چشمهای بستم می رسوندند و ناله های من رو به فریاد هایی که تا هیچ اسمانی راه پیدا نمی کرد تبدیل می کرد ...... خدایا دارم می سوزم بسمه !!!!

romangram.com | @romangram_com