#توماژ_پارت_460


یه پسر بچه کوچولو تو اغوش زنی اشنا با همون لبخند مهربون، می تونستم گرمای دستش که رو گونه های لطیف نوزاد کشیده می شد رو حس کنم گونم سوخت و اتش دلم شعله ور تر شد از قطره اشکی که روگونه های زن غلتید و نگاه حسرت باری که رو در موند

یه پسر بچه سه ساله با دندونای یکی دریمون که تمام حواسش به قدم های کوتاه و بلندش بود و نگاه مشتاقش رو اغوش زنی که بی صبرانه منتظر لمس تن فرزندش بود باز همون نگاه مهربون همون عطر تن و همون اشک حسرت وهمون شعله هایی که پوستم رو به گزگز انداخته بود

یه پسر بچه با کیف بزرگ کولیش با دست هایی که میون دستهای مادرش گره خورد بود و خنده های از ته دلی که توجه هرکسی رو جلب می کرد

یه صدای بلند یه دست که بی هوا بالا رفت و یه زن که تو خودش مچاله شده بود و چشم به در نیمه باز اتاق دوخته بود به چشمهای بچه ای که از ترس به در چنگ انداخته بود و نگاه از مادری که براش سمبل زندگی بود نمی گرفت و باز اشک حسرت زن و هر قطره ای که شد هیزم اتش تنم

یه نوزاد کوچولو که تو اغوش پسر دست و پا می زد و چیزی مثل قند تو دلش اب می کرد تاب دل کندن از فرشته کوچولوشو نداشت چشم از لب های نیمه بازش و چشم های درشتش برنمی داشت او این فرشته کوچولو رو دوست داشت هرچند هنوز سنگینی دو جفت چشم حسرت زده رو شونه هاش سنگینی می کرد

یه پسر بچه که حالا شده بود پناه یه دختر کوچولو دختری که از ترس صداهای بیرون اتاق به پاش چنگ زده بود رد ناخن هاش رو پوستش ذق ذق می کرد ولی خواهرشو از خودش جدا نکرد خم شدو سینه کوچیکشو پناه اشک های فرشته کوچولوش کرد تمام سعیشو کرده بود تا دل این دختر با نمک نلرزه که تمام سنگ و خارا بشه سهم خودش و دلش


romangram.com | @romangram_com