#توماژ_پارت_459

درد بدی تو سینم پیچید و نالم پشت لب های بستم خاموش شد

-یک ..... دو ... سه

دوباره همون درد با شدت بیشتری سینمو در برگرفت چی می خواستن از جونم بااین دردهای اجباری گویی چیزی محکم رو چشمهامو پوشونده بود همه جا سیاه بود و سیاهی ..... صدای گریه وشیون با صدایی که دوباره تو گوشم پیچید صدایی که چیزی جز درد به همراه نداشت

-یک ..... دو ... سه

صدای فریادم تو سینم حبس شد و دوباره درد و درد ...... دوباره سیاهی و دوباره شیون و باز صدای غریبه .....

مرگ همین بود؟ همین درد و سیاهی ؟ همین قدر وحشتناک ؟ تموم تنم از درد فریاد می کشید و چشمم لجوجانه به سیاهی دورم دامن می زد ..... دردم شد ناله ،شد زمزمه ،شد فریاد سینه دردناکم.... خدااااا بسمه ......

تنم بهم فشرده شد و گر گرفتم از اتش درونم ،سیاهی مقابل تصاویری که با سرعت از نظرم می گذشت رنگ باخت ......

romangram.com | @romangram_com