#توماژ_پارت_447
یه نفس برای شنیدن حرف هایی که هنوز جرات نداشتم تو خلوت بهش فکر کنم
یه نفس برای تمام زمزمه های تلنبار شده تو دلم، من به این نفس نیاز داشتم، ریمو پر از هوای سرد کردم تا ابی بشه رو اتش درونم
اتشی که می سوزوند مثل یه مذاب هرچی سرراهش بود رو نابود می کردو جلو می رفت مذابی که حالا به قلبم رسیده بود، قلبی که نفهمیدم کی یاد گرفته بود بدون ریتم همیشگیش بزنه ،کی این همه بی تابی رو یاد گرفته بود، کی رسم گر گرفتنو فهمیده بود کی راه و رسم لرزیدنو از بر شده بود؟؟؟
باید تو این مذاب می سوخت ،باید فراموش می کرد لرزیدنو ،باید دوباره رو ریتم همیشگی می زد
یه نفس دیگه و یه حجم بزرگی از سرما که باید دلمو سرد می کرد ،امیدمو سرد می کرد، محبتمو سرد می کرد ...... باید سرد می شدم سنگ می شدم تا بتونم دختری رو کنارم داشته باشم که دلش با من نبود، دختری که ذره ای از موضعش پایین نمی اومد به فکر غرور مردونم نبود، اصلا منو نمی دید، حتی با وجود قدبلند و هیکل چهارشونه ای که همیشه توماژ با خنده ازش حرف می زد که باید جای برج مراقبت ازش استفاده بشه تا مسافرا راه گم نکنن باز به چشم این دختر نمی اومدم مسافر من گم شده بود و سهم من ازش فقط همین نگاه شرمزده و گونه های گل انداختش بود
نفسی دیگر و سرمایی که تمام تنمو به زانو درمیاورد ولی از اتش دلم کم نمی کرد چرا سرد نمی شدم؟؟ چرا دلم اروم نمی گرفت؟ مگه نیومده بودم که تن به قول و قرارش بدم و حضور نصف نیمشو قبول کنم تا شاید فقط برای چند صباحی داشته باشمش ؟تا دل خوش کنم به حرفای توماژ که شاید بالاخره روزی رسید و منو دید، منو خواست..... اومدم تا تن بدم به خواسته دختری که حتی قدمی به سمتم برنمی داره و من با تمام ترسی که تو دلمه اعتراف می کنم که این دختر مال من نخواهد شد حتی اگه سال ها بگذره حتی اگه قد بلندم راه نگاهشو سد کنه حتی اگه روزها کنارش نفس بگیرمو نفس بدم به زندگیش ....
سهم من از این دختر می شه یه یادگاری تو شناسنامم و یه دل همیشه نگران، همیشه منتظر
romangram.com | @romangram_com