#توماژ_پارت_446
بدون خداحافظی قطع کردمو سرمو رو فرمون گذاشتم ،شقیقم نبض می زد وسرم به اندازه کوهی رو تنم سنگینی می کرد ،نمی دونم چقدر گذشت که صدای بسته شدن درو شنیدم بدون حرف بدون این که نگاهش کنم ماشینو روشن کردمو راه افتادم
تموم طول راه سکوت سنگینی تو ماشین حاکم بود سکوتی که هیچ کدوم راضی به شکستنش نبودیم شاید هردو به این ارامش قبل طوفان نیاز داشتیم ......
به سمت بام رفته بودم....... چرا؟...... نمی دونم .....
حتی نمی دونم چطور ادرسش هنوز یادم بود، چطور با وجود این همه تغییر تو این شهر باز یه راست راه جایی رو در پیش گرفتم که پاتوق تنهایی های منو بزرگمهر بود
ماشینو پارک کردمو از ماشین پیاده شدم دستامو تو جیب شلوارم کردمو سیلی های سرد اسمونو به جون خریدم، تن گر گرفتم به این سرما نیاز داشت .....باید سرد می شد، اروم می شد تا راه زبونم باز می شد تا دلم فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد
یه نفس برای یه عالم حرف که توش تلنبار شده بود
romangram.com | @romangram_com