#توماژ_پارت_440
-کجا؟
لبهاش غنچه شدو کیکشو تو ظرف گذاشت و گفت: مامان می گه باید از این شهر بریم ولی من دوست ندارم .....
اخمام توهم رفت که گفت:ولی اگه شما و خرسی هم بیاین می رم
-شما هیچ جا نمی رین خیالت راحت باشه
لبخندی رو لبش نشست و گفت: واقعا؟ یعنی من بازم می تونم بیام این جا؟
سری تکون دادمو از رو صندلی بلندش دمو گفتم:تا از خودت و خرسی پذیرایی کنی منم میام
romangram.com | @romangram_com