#توماژ_پارت_436


-بله

قبل از اینکه مرد جوون حرفی بزنه صدای کودکانه ای تو گوشم پیچید

-نفسم عمو

لبخندی رو لبم نشست و دروباز کردم نگاهی به سرو وضعم کردم که برق سه فاز از مغزم پرید در ورودی رو باز گذاشتم و با اخرین سرعتی که پای گچ گرفتم اجازه می داد خودمو به اتاق رسوندمولباسامو تنم کردم و دستی به موهای پریشونم کشیدم تا مرتب تر به نظر بیان باهول به سمت سرویس بهداشتی اتاق رفتمو ابی به دست و صورتم زدم که صدای بسته شدن در خونه خبر از اومدنش می داد دلم می خواست می تونستم به سمتش پرواز کنم من دلتنگ این فرشته کوچولو شده بودم تنها حسی که شاید هیچ وقت فکرشو نمی کردم به این بچه داشته باشم حتی با اون موهای طلایی و چال رو گونه ی سفیدش ،از فعالیت زیاد سینم به درد اومد ولی ازشوق دیدنش ندید گرفتمو با کمک عصا بیرون رفتم دست به سینه رو مبل نشسته بود وبا شنیدن صدای در اتاقم روشو ازم گرفت قهر بود دخترکوچولوی این روزای سرد زندگیم، دلم ضعف رفت از پیراهن چین دار صورتیش از موهای بلند و طلاییش از لب های غنچه ولپ هایی که به خاطر سرما سرخ شده بود

-سلام نفس خانم

غنچه لبهاش بیشتر شد و روشو کامل ازم گرفت بغض داشت نفس این روزهای سخت زندگیم


romangram.com | @romangram_com