#توماژ_پارت_431
کمی مکث کردمو لب زدم : بزار برات همین توماژی که شناختی بمونم
گنگ نگاهم کرد و گفت: تو ....
-هیچی نگو پاکمهر الان وقتش نیست فقط باهاش قرداد ببند با یه غرامت سنگین !!!
صبح پاکمهر بی حرف بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه کارهای ترخیصمو انجام داد و با یه زنگ جریانو برای ارتین تعریف کرد که به انی زنگ زد بهمو هرچی ناسزا بلد بود نثار روح و روان خودمو امواتم کرد و وقتی دید زیر بار رفتن به خونه اونا نمی رم بی حرف گوشی رو قطع کرد ...به کمک پاکمهر سوار ماشین شدم هنوز یه دست و یه پام تو گچ بود و باید دوهفته دیگه صبر می کردم کبودی ها رو به بهبود بود و دردسینم کمتر شده بود ..... سکوت سنگین ماشین از دلخوری پاکمهر خبر می داد شاید هردو به این سکوت نیاز داشتیم وقتی رسیدیم عصامو برداشت و زیر بغلمو گرفت باهم سوار اسانسور شدیم درو باز کردو منو رو اولین مبل نشوند و خودش رفت تو اتاقشو درو بست نگاهم رو پنجره چرخید چند روز بود ندیده بودمش نمی تونم منکر محبتی بشم که از نفس تو دلم افتاده بود از بابت شرکت خیالم راحت بود که درنبودم اب از اب تکون نمی خوره درست مثل این چندسال ولی ..... دلم می خواست زودتر از شر این گچای لعنتی خلاص شمو برگردم سرکارم نگاهم رو در بسته اتاقش موند می دونستم روزای خوبی رو پشت سر نمی زاره چشماش درمونده شده بود پاکمهر عاشق شده بود پسری که تا این سن پایبند هیچ دختری نشده بود حالا دل داده بود ولی یه چیزی این وسط درست نبود ..... این حال و روز یه عاشق نیست این چشما این غم تو نگاهش مال یه دلداده شاد و سرحال نبود عصامو با یه دست چنگ زدمو به سختی بلند شدم و تن خستمو دنبال خودم کشوندم تا به اتاقش برسم به نفس نفس افتاده بودم عرق رو پیشونیمو پاک کردمو تکیمو به چهارچوب در دادمو به سختی درو باز کردم روتخت دراز کشیده بود و ساعدشو رو چشم هاش گذاشته بود با صدای تلق تولوق در نیم خیز شد و با غیظ گفت: معلومه داری چی کار می کنی؟
به کمکم اومد و هردو رو لبه تخت نشستیم نفس راحتی کشیدم و دستی به سینه دردناکم کشیدم
-می ذاشتی دوساعت بگذره بعد شروع می کردی
-تو که توقع نداشتی تا فردا رو همون مبل بشینم شاید تو دست از قهر برداری و گوشه چشمی به من نشون بدی
romangram.com | @romangram_com