#توماژ_پارت_420
فشارم سقوط ازاد کرد که دستای سردمو تو هم قلاب کردم و سربه زیر انداختم
-اگه اجازه بدین با هم حرفاشونو بزنن اگه ایشاالله به توافق رسیدن و شما ما رو قابل دونستین دهنمونو شیرین کنیم
چند دقیقه ای به تعارفات معمول گذشت که هیچی ازش نفهمیدم لحظه ای نگاه جذاب و خواستنی توماژ دست از سرم بر نمی داشت تمام هستیم رو تخت بیمارستان بود و من این جا و نزدیک ترین ادمای زندگیم داشتن درمورد ایندم با پسری غیر توماژ حرف می زدن ...... با صدای عمو به خودم اومدم لبخندی به روم زدو گفت: کمند جان با پرهام جون برین اتاقت حرفاتونو بزنین
لبخند لرزونی زدمو با پاهایی سست از مبل دل کندمو بی توجه به همراهی پرهام راه اتاقمو در پیش گرفتم انگار همین سایه نصف نیمه اش هم برام سنگین بود که این جوری نفسمو به شماره انداخته بود درو باز کردم و سریع رو لبه تختم نشستم .... پرهام مثل همیشه با متانت وارد شد و رو مبل تک نفره اتاقم نشست و گفت: هنوزم تغییر نکرده
نگاهی به عکسم رو دیوار کردو گفت: ولی تو خیلی عوض شدی
دلم بهم پیچید که گفت: ولی برای من همون کمندی که هم بازی بچگی هام بود با همون چشمای تیله ای وخنده های از ته دلش همونقدر پاک همونقدر معصوم و خواستنی
romangram.com | @romangram_com