#توماژ_پارت_419
با همه سلام علیکی کردمو و دسته گلی که پرهام به سمتم گرفت و با نگاه مبهوت و ماتم گرفتم این جا چه خبر بود؟؟؟
به کمک زن عمو رفتم تا هم تو پذیرایی کمکش کنم هم تا کار به جاهای باریک نکشیده از زیر زبونش حرفی بکشم که با کمال خونسردی سینی چای رو دستم دادو خودش با ظرف شیرینی از اشپزخونه بیرون رفت ..... زیر نگاه های بقیه سریع پذیرایی کردمو کنار عمو نشستم احساس می کنم جنس نگاه های اقای سلطانی و لبخند های پانیذ تغییر کرده عمو مجلسو دستش گرفت و خیلی زود بحث به مسائل کاری کشیده شد که نگاه کنجکاوم رو پرهام نشست لبخندی تحویلم داد که گر گرفتمو نگاه دزدیدم
-خب کوروش جان بهتره بریم سر اصل مطلب
گوشام تیز شدو نگاهم رو لبهای خندون پرهام موند
-خواهش می کنم مهدی جان
-همون طور که می دونین من همسرمو خیلی زود از دست دادم می دونم نتونستم جای خالیشو برای بچه هام پر کنم ولی تمام تلاشمو کردم تا کمبودی نباشه تا یه وقت غم به دلشون نیاد لبخند از چهرشون نره پسرم زیر دست خودت بزرگ شده لحظه به لحظه قد کشیدنشو دیدی .....
مکث معناداری کردو نگاه مهربونشو بهم دوخت و رو به عمو ادامه داد: دل به دل دخترت داده
romangram.com | @romangram_com