#توماژ_پارت_418


-جونم عموجون

صدای دلخور عمو تو گوشم پیچید:کجایی تو کمند؟ مگه بهت نگفتم امروز مهمون داریم مگه قرار نشد خونه بمونی انقدر حرفم برات بی ارزشه؟

-این حرفا چیه عمو جون تو راهم دارم میام ولی من هنوزم نمی دونم چه اصراریه که حتما منم باشم اونا مهمونای شمان

-یه بار به حرفم گوش کن قول می دم ضرر نکنی

-چشم عمو جونم الان میام

نگاهی به لباسای پیشنهادی زن عمو که برام کنار گذاشته بود کردم .....یه تونیک بنفش خوشرنگ با شلوار لی یخی ، خودمو تو اینه برانداز کردم یه ارایش ملیح با موهایی که محکم پشت سرم بسته بودم و باعث کشیدگی چشمام شده بود با صدای زنگ در سریع شالی از کمدم برداشتمو سر کردمو کنار عمو و زن عمو به پیشواز مهمانای ناخونده رفتم ....اقای سلطانی از دوستای قدیمی عمو بود که خیلی زود همسرشو به خاطر سرطان از دست داد و دیگه بعد اون حاضر نشد با کسی ازدواج کنه و خودش به تنهایی بچه هاشو بزرگ کرد ..... یه پسرحدودا سی ساله که وکیل قابلی شده بود و انگیزه خوبی به عموی من داده بود تا از من هم چیزی مثل پرهام بسازه ...... پانیذ دختر کوچک جناب سلطانی دانشجوی سال اخر معماری بود که تو نظر اول سادگی و محبت این دختر عجیب به دل ادم می نشست


romangram.com | @romangram_com