#توماژ_پارت_413
دوباره با نگاهش براندازم کرد که حس بدی بهم دست داد ،از توهینا و نگاه های منظور دارش یه گوله اتش شده بودم که خونسرد به صندلیش تکیه داد و گفت: برگه رو باخودت اوردی؟
چشمکی زد خیلی دلم می خواست صندلیمو تو سرش بکوبم و خال خال موهاشو بکنم تا این لبخند مسخره از لبش بره ولی ...... چرا توماژ باید برای همچین ادم کثیفی دنبال راه نجات باشه ،با نفرت برگه رو از کیفم بیرون کشیدم و عملا مقابلش پرت کردم که با صدا خندیدو درحالی که امضا می کرد گفت: چه وکیل خشنی ..... نکشیمون
دوباره چشمکی زد که برگه رو چنگ زدمو بی حرف از زندان زدم بیرون و مستقیم رفتم بیمارستان تا تمام دق ودلی حرفا و نگاه های کیوان سر رفیق شفیقش دربیارم که با دیدن مادرش لب گزیدم و زیر لب سلامی دادم ،اروم به سمتم اومد و به گرمی به اغوشم کشیدو گفت:سلام دختر گلم بیا بشین
از خجالت صدبار رنگ دادمو گرفتم ولی نمی تونم منکر این بشم که ارامش این زن مثل آبی بود رو اتش خشمم خوش به حال توماژ به خاطر داشتن مادر دلسوزی مثل روشنک جون .... دلم گرفت من سهم کمی از خونوادم داشتم از خنده های پدر و اغوش مادرم .... لبخندی به محبتش زدمو رو صندلی کنار تخت نشستم
-خیلی خوش اومدی دخترم توماژم خیلی چشم انتظارت بود فکر می کرد باهاش قهر کردی
توماژلبخندی زدو زیر لب با لحن با مزه ای زمزمه کرد: اخ اخ اخ
چشم غره ای بهش رفتم و رو به روشنک جون کردمو گفت: یکم کار داشتم شرمنده که نتونستم بیام
romangram.com | @romangram_com