#توماژ_پارت_410
قطره اشکی از چشم هاش سرازیر شدو گفت: کسی تو زندگی من نیست
-پس با من ازدواج کن بی هیچ شرطی بدون هیچ قول و قراری
-نمی تونم
کیفشو چنگ زدو بلند شدو گفت: من نمی تونم با شما ازدواج کنم نه شما نه هیچ کس دیگه ای من فقط می خوام برم همین
قبل از اینکه بره گفتم: من با دائیت صحبت کردم و قرار اخر هفته رو گذاشتم
تعجب بود جنس نگاهش با یه دنیا دلخوری اشک هاش راه خودشونو پیدا کرده بودن که این طور بی امان رو گونش سرازیر بودن: خودمو می کشم ولی پامو به حجله ای که تو دومادش باشی نمی زارم!!!!
romangram.com | @romangram_com