#توماژ_پارت_405
از یخچال برای خودم ابمیوه برداشتم و گفتم: حالا چی شده اول صبحی اومدی این جا سرما خراب شدی؟
ارتین لبخند شل و ولی تحویلمون داد وگفت: به دلم افتاده بود که این جا خبریه اومده بودم مچ گیری
ابروهای توماژ تو هم گره خورد و لبخند از لباش رفت مطمئن بودم یه چیزی این وسط درست نبود چیزی که تو نگاه ارتین بود و توماژ نگفته فهمیده بود بلند شدمو رو به توماژ گفتم: من می رم خونه یه دوش بگیرم بوی بیمارستان گرفتم بعدشم می رم شرکت، شب می بینمت
لبخندی زدو گفت:نیازی نیست استراحت کن تو این مدت خیلی اذیت شدی
پالتومو برداشتمو گفتم:تازه زخمای دهنت خوب شده مراقبش باش
خندید که از ارتین خداحافظی کردمو از بیمارستان زدم بیرون وقتی به خونه رسیدم یه راست رفتم حموم تا شاید کم بشه از سنگینی باری که رو شونه هام بود حوله رو دورخودم پیچیدمو خودمو رو تخت پرت کردم وپیشونی دردناکمو با کف دست فشردم تا شاید از دردی که به جونم افتاده بود خلاص شم ...... هنوزم از یاداوری حرفای افرومن و تصور چهره مهری دلم زیرو رو می شد شاید یه دستی زده ،توماژ گفته بود که افرومن مرد باسیاستیه گفته بود خوب بلده با نقطه ضعف هات بازیشو جلو ببره ولی دیروز حرفی از شراکت نبود حتی اشاره ای به پروژه و فراهانی نکرد فقط مهری ..... دوباره و دوباره خاطراتمو از اولین مهمونی مرور کردم نگاه معذب مهری و رنگ پریده اش هنگام ورود سالاری و پناه بردن به دائیش چیزی نبود که از یادم بره اون موقع هیچ درکی از رفتارش نداشتم برام مهم نبود اون موقع مهری فقط یه طعمه بود یه طعمه برای رسیدن به فراهانی ولی حالا چی؟کی طعمه بود؟من ؟مهری یا فراهانی؟ نگاه گذرای سالاری به مهری و نگرانی بیشتر این دختر خجالتی .... چرا به نظرم همه چیز عادی می اومد ؟ اصرار مهری برای فرار و رفتن از ایران به سالاری ربط داشت؟ روچی می خواست سرپوش بزاره؟ فراهانی با خبر بود؟ برای همین کینه سالاری رو به دل داشت؟برای همین پاسپورت مهری رو گرفته بود؟سرم از شدت درد درحال انفجار بود که قرصی از عسلی برداشتمو بی اب فرو دادم که درد گلوم هم به کلکسیون دردهام اضافه شد با صدای تلفن فحشی زیر لب دادم و غلتی زدم که خیلی زود رفت رو پیغامگیر و ......
-باید باهم حرف بزنیم اقای شایسته
romangram.com | @romangram_com