#توماژ_پارت_402


-کنارت برای برادرت جا داری؟

بی حرف کنار کشید و من نفس حبس شده از دردشو بخاطر همین جابه جایی کوچیک شنیدمو به خودم لعنت فرستادم که باز این مردو شریک دردهام کردم درست مثل تمام این پنج سال ....پنج سالی که بزرگ مهر نبود مادر نبود ولی توماژ بود بی حرف بی گلایه ......اروم کنارش دراز کشیدم و سرمو تو بالشش فرو کردم تا نبینه چطوری شکستم با ادرس های پدرش از تن کسی که قرار بود محرمم بشه هرچند خودش نمی خواست ،ولی قرار بود همسرم بشه هرچند علاقه ای بهم نداشت ..... خرد شدم از تصور خال سبز رنگی که ندیده بودم ولی افرومن....

بغض سنگینی تو گلوم جا خوش کرده بود بچه شده بودم دلم نوازش های گرم مادرمو می خواست چقدر امشب نبودش و حس می کردم چقدر حسرت دستاشو داشتم حسرت دامنشو که سرمو بزارم روش که یادم بره دل به زنی دادم که حرفش تو دهن افرومنه که به خودش جرات داده جلوم بشینه و از ظرافت دختری بگه که خودمم نمی دونم از کی پا به دلم گذاشته ...... من پاکمهر سی و چهار ساله امشب بچه شده بودم و دلم هوای مادری رو کرده بود که اون در حسرت دیدن فرزند فراریش چشم بست و من هر روز در حسرت دوباره دیدنش می سوختم

دست توماژ رو موهام نشست و یه نفس دیگه تو سینه حبس شد چقدر خوب بود که ازم نمی پرسید که سوال پیچم نمی کرد که بی دلیل اغوش باز می کرد برام مثل تمام این پنج سال ..... تصویر دو گوی عسلی پشت پلک های دردناکم از حبس اشک های مردونم نقش بست و دلم بهم پیچید .... چرا نمی خواد باهام ازدواج کنه؟ چرا دنبال یه راهه فراره ؟ افرومن .....

به خودم نهیب زدم که کنار گوشم زمزمه کرد: پس بالاخره از لونه اش بیرون اومد و خودی نشون داد .... بالاخره دست گذاشت رو نقطه ضعف های حریفش...

دلم فرو ریخت از راه بلدی رفیقم به دل کوچیکم که امشب عجیب بهانه گیرو بی ظرفیت شده بود .... پس فهمیده بود از چشمای سرخ و تن سردم رج به رج حرفای دلم رو خونده بود درست مثل تمام این پنج سال!!!


romangram.com | @romangram_com