#توماژ_پارت_401
انگار با نخ و سوزنی محکم لب هامو به هم بسته بودن که این طوری مثل کرو لال ها به چشم های نیمه بازش خیره شده بودمو حرفی نمی زدم
-سر رفیقم چی اومده که چشماش انقدر سرخ و خسته است ؟
لبمو به دندون گرفتم که لبخند زد .... چقدر جنس لبخنداشون باهم فرق می کرد یه لبخند منو تا مرز جنون می برد و یکی آبی می شد رو اتش درونم
-پاکمهر؟
سرمو کنار سرش رو بالش گذاشتم و لب زدم: بزار کنارت بخوابم توماژ
خندید و گفت: مگه همین تو نبودی که می گفتی این جا پشت سرمون حرف درمیارن؟
بچه شده بودم دلم دستای برادرانشو می خواست برادری که نمی دونست پدرش چه کمری از من خم کرده و با دو سه تا جمله زندگیمو زیرو رو کرده ......
romangram.com | @romangram_com