#توماژ_پارت_400


ابرویی بالا انداخت وباز یه جمله نیمه تموم که تموم تنم رو به اتش کشید قبل ازاینکه کار احمقانه ای ازم سر بزنه تمام حرصمو رو فنجونای قهوه خالی کردمو از اون رستوران لعنتی زدم بیرون .....

پامو رو پدال گاز فشردمو مشتی به فرمون کوبیدم

-عوضی ... کثافت .....

از صدای فریادم گلوم به درد اومد ولی چرا خالی نمی شدم با یاد اوری کلمه به کلمه و نگاهش با اون برق عجیب شعله های درونم اسیر تندباد خشمم می شدن و با شعله هایی به مراتب سوزاننده تر تموم دل و جونم رو خاکستر می کردن ...بارها تصمیم گرفتم تا برم سراغ مهری و..... با یاداوری چشمان معصوم و خجول مهری برای لحظه ای پاهام سست می شد و کمی بعد باز اتش بود و اتش

به خودم که اومدم جلوی در بیمارستان بودم چطور امکان داشت پسری که تو یکی از اتاقای همین بیمارستان بستری بود از رگ و ریشه مردی مثل سالاری باشه چطور ممکنه خون این مرد تو رگ هاش باشه و در عوض به جای اون چشمای گستاخ و بی پروا نگاهی پاک و دلنشین داشته باشه ؟ سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم پاهام به اندازه کوه رو تنم سنگینی می کرد و به سختی دنبال خودم می کشیدمشون پشت در اتاقش که رسیدم نفسمو بیرون دادمو بی سروصدا رفتم تو و به چهره غرق خوابش خیره شدم .... به سمتش رفتمو رو لبه تختش نشستم ،نه تو نمی تونی پسر هم چین مردی باشی هرچند تمام جذابیتشو به ارث برده باشی هرچند سهمی از چشمای نافذش داشته باشی ... تو نمی تونی توماژ

از گرمای دستش رو پوست دستم چشم بستم که زمزمه کرد : اومدی پاکمهر؟


romangram.com | @romangram_com