#توماژ_پارت_399
با حرص حرفشو قطع کردمو گفتم: یادم نمیاد درمورد ایشون از شما نظری خواسته باشم جناب سالاری
چشماش برقی زدو بدون ذره ای تغییر تو ظاهرش گفت: بهت حق می دم عاشقش شده باشی خیلی تو دل بروئه اینو هم من می دونم هم شما جناب شایسته ...... عطر گرمش ...
احساس می کردم نه تنها گردن و پیشونیم بلکه تمام تنم یکپارچه نبض شده بود با مشت رو میز کوبیدم و غریدم: به نفعته دیگه ادامه ندی جناب سالاری بزرگ
جناب سالاری رو با لحنی سرشار از کنایه و تمسخر ادا کردم تا شاید اتش درونم خاموش بشه از کوچک کردن مردی که با بی پروایی خط قرمزهامو هدف گرفته بود .... از کجا فهمیده بود؟؟
با لبخند تکیشو به صندلیش داد و گفت: خال سبز رنگش رو کتف چپش از هر خالکوبی ای دلرباتره اصلا هرچیزی که برای دیگران نقصه برای این دختر .....
بی رحمانه حرفشو نیمه رها کرد که احساس کردم تمام خون تنم تو سرم جمع شد به سمتش خیز برداشتم که سایه های تنومندی از دور ظاهر شدن ..... مثل کسانی که ساعت ها دوئیده بودن به نفس نفس افتاده بودم و سینم سریع بالا پایین می شد و مشت گره خوردم رو میز فرود اومد : فقط یه کلمه دیگه.....
-اروم باش مرد جوان .... مهری شاید خیلی چیزایی که دخترای دیگه دارنو نداشته باشه ولی در عوض ...
romangram.com | @romangram_com