#توماژ_پارت_396
پاکمهر:
نگاهی به رستوران مجللی که محل قرارمون بود انداختم همه چیز خیلی لوکس و اشرافی به نظر می رسید پوزخندی رو لبم نشست که نگهبان جلو اومدو تعظیم کوتاهی کرد و گفت: می تونم کمکتون کنم؟
نگاهی به کت شلوار و کراوات نگهبان کردم لباس هایی که یه زمون اگه گیرم می اومد حتما خرج عروسی و مهمونی های انچنانی می کردم و کل شب چکش می کردم که یه وقت لکی روش نشینه نگاه سرد و بی تفاوتمو بهش دوختمو گفتم: با جناب سالاری قرار دارم؟
-بله خیلی خوش اومدین ایشون بالا منتظرتون هستن
با راهنماییش پله های مرمرین و مارپیچ رو بالا رفتم یه سالن شیک با یه دیزاین فوق العاده که ذره به ذره اش معرف خوبی برای میزبانم بود با رویی گشاده ازم استقبال کرد که چشم از میزهای سفید و طلایی که زیر نور لوستر نقره ای تلالو زیبایی داشت گرفتمو دستشو فشردمو مقابلش نشستم
-این فرار شمارو بزارم به حساب حجب و حیاتون یا شم تجارتتون؟
romangram.com | @romangram_com