#توماژ_پارت_395

رنگ به رنگ شد و گفت: حالا ....

-بسپارش به من ....اگه این منم که دنبال طاووس افتادم خودم می دونم چی جوری جور هندوستانشو بکشم همه چیزو بسپار به من نمی زارم اب تو دلت تکون بخوره نمی زارم کسی از گل نازک تر بهت بگه به من اعتماد کن روژان

لبخند شیرینی رو لبهاش نشست و گفت:بیشتر از چشمام بهت اعتماد دارم اقاهه!!!

نگاهم رو ساعت چرخید ...... تکونی به خودم دادمو اروم بازومو از زیر سرش بیرون کشیدم که خواب الود غرغری کرد و بیشتر تو خودش جمع شد پتو رو روش مرتب کردمو بوسه ای رو موهاش نشوندمو به سختی از کنارش دل کندمو به سمت کمد لباسا رفتمو یه دست بلوز شلوار مشکی برداشتمو بی معطلی حاضر شدمو از خونه زدم بیرون ...... خیابونای خلوت شبای تهرون راه رو برام کوتاه تر کرده بود یا من انقدر تو فکر و خیال بودم که تا به خودم اومدم روبروی شرکت بزرگ سالاری بزرگ بودم ماشینو چند کوچه پایین تر پارک کردمو بی صدا ساختمونو دور زدمو به سختی بدون اینکه دیده بشم از جلوی نگهبانی رد شدم نفس حبس شدمو تو اسانسور بیرون دادمو نگاهمو به شماره ها دوختم ...... صدای زنی که طبقه سوم رو اعلام می کرد تو گوشم پیچید و به محض باز شدن درها از اسانسور زدم بیرون ..... نگاهی به دسته کلیدم کردمو و بدون فوت وقت در اتاق رو باز کردمو پا به اتاق تمام شیشه ای افرومن که مشرف به دو طبقه دیگه بود گذاشتم نگاهی به مانیتور دوربینا کردمو تو دلم کلی رحمت به نگهبان خواب الود فرستادم ...... بالاخره هوش افرومنیم به کارم اومدو سریع اثار جرم رو از فیلم مانیتورا پاک کردمو به سمت تابلوی بزرگ گوشه اتاق رفتم یه تابلوی بزرگ از تصویر بزرگ ترین مجتمع تجاری که به امپراطوری افرومن معروف بود درست رو دیوار روبرویی نصب شده بود اروم به سمتش رفتمو با جابجایی مختصری تونستم در مخفی اتاق رو باز کنم ....قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم می کوبید باورم نمیشد تا رهایی خودمو مادرم تنها یه قدم دیگه مونده بود نگاهمو به گاوصندوق بابا دوختمو عرق سردی که رو پیشونیم نشسته بود رو پاک کردم تمام رمزایی که به ذهنم می رسید رو امتحان کردم ولی بی فایده بود مشت محکمی به بدنه اهنیش کوبیدم که صدای جیغ استخونای دستمو فریاد خودم دراومد ، پس رمز این لعنتی چیه؟ دوباره از تاریخ تولدا و هرچیزی که ممکن بود برای افرومن مهم باشه شروع کردم که به این همه خوش خیالی خودم خندیدم واقعا فکر کردم انقدر براش مهمیم که تاریخ تولدامونو گذاشته برای رمز گاوصندوقش .....

سر دردناکمو رو تن سرد گاو صندوق تکیه دادم خوب فکر کن .... نفس حبس شدمو بیرون دادمو و بی دلیل دستم روی شماره ها رفت وعددهارو کنار هم چیدم شاید اگه من بودم ...... با صدای تیک در از جام پریدم ناباورانه به در باز شده صندوق نگاه کردم برای چند دقیقه مبهوت در اهنی شدم چرا باید هم چین چیزی رو بعنوان رمز انتخاب کرده باشه ؟ چرا این عددها براش مهم بوده ؟ سرمو تکون دادمو فکرای بی سرو تهمو بیرون کردمو سریع رفتم سراغ مدارک..... با دیدن سفته های مامان قلبم فشرده شد تمام حرصمو سر در بازمونده گاو صندوق خالی کردمو به مرده و زندش بد وبیراه گفتم که هیچ درکی از خونه و خونواده نداشت اخه کدوم مردی از زنش سفته های میلیونی می گیره و می کنه پتکی تو سر بچه اش؟ اهل ریسک کردن نبودم سریع فندکمو دراوردم گرفتم زیر سفته های لعنتی و نظاره گر سوختن حکم رهایی منو مادرم موندم که با صدایی قلبم تو سینه فرو ریخت به پاهام جونی دادمو به عقب برگشتم تا سرو گوشی اب بدم که با اصابت جسم سنگینی دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد

-دیگه وقتشه تو هم دردی که من چشیدمو حس کنی !!!

*******

romangram.com | @romangram_com