#توماژ_پارت_393

لیوان شربتو روبروم گذاشت و گفت:خب یادم رفت دیشب بهت بگم .... واکن دیگه اخماتو

-برای چی اومده بود؟

-یه کار اداری تو تهران داشت یه سری هم به من زد و رفت

شربتمو یه نفس سر کشیدم که گفت: البته کم مونده بود خانم سلیمی بندو به اب بده و اسباب ذبح منو فراهم کنه

-چی؟

-دیروز که حامد اومد داشت از قد وبالا و اقامنشی جنابعالی تعریف می کرد که یه جوری سرو تهشو هم اوردم که حامدو با برادر مژده همسایه بالایی اشتباه گرفته و خلاصه کلی مجبور شدم زبون بریزمو خودمو لوس کنم تا از خیرش بگذره و پی شو نگیره

نگاه کوتاهی بهم کردو گفت: فکر می کردم می ری شمال

romangram.com | @romangram_com