#توماژ_پارت_392
لب ورچید و با صورتی گلگون از اعتراف نصفه نیمه اش شب بخیری زیرلب گفت و رفت ..... فقط همین یکی رو بین این بلوشوی زندگیم کم داشتم ......
صبح با سرو صدای پونه از خواب بیدار شدم طفلک ارتین تا لحظه اخر از نیش و کنایه های پونه جون سالم به در نبرد ..... اخه این بابالنگ درازم ادم شد که ارتین دل بهش داده یه دختر پونزده ساله که به خاطر قد وقامتش چند سال زودتر ازبقیه دخترا پای خواستگار به خونش باز شد لبخندی رو لبم نشست از شیطنتای ریز و درشتش و تا دم در برای بدرقشون رفتم
سریع یه دوش گرفتمو لباس اسپرتی تنم کردمو راهی خونه روژان شدم به محض این که ماشینو جلوی در خونه پارک کردم گوشیم به صدا دراومد
-برو توماژ داداش حامدم اومده
-الو ... الو...
با حرص گوشی ارتینو که فعلا امانت دستم بود و رو صندلی پرت کردم و کلی بد وبی راه بار مهمون ناخونده کردم وراه افتادم تا عصری تو خیابونا بودم که روژان تماس گرفت و گفت وضعیت سفیده و برادرش برگشته شمال
romangram.com | @romangram_com