#توماژ_پارت_369
پونه با شیطنتاش همه رو می خندوند وارتین با حوصله باهاش همراه می شد به اصرار من ارتین مامان و پونه رو به خونه برد و یه قول سفت و محکم ازم گرفتن که این ملاقات نشه اخریش که دوباره گم و گور نشم که نشم یه قطره اب وفرو برم تو دل سرد زمین این شهر ولی مگه می شد که دیگه نباشن ، که دیگه ندید ؟؟حالا که چشمام مشتاق شده بود و دلم بی پروایی می کرد مگه می شد؟؟؟؟
ارتین وپاکمهر با هم رسیدن ...... ابروهای درهم و قیافه برزخی پاکمهر خبرای خوبی پشتش نبود قطعا و لب های بسته اش نشون می داد که جلوی ارتین نمی خواد حرفی بزنه و منتظر یه فرصت مناسبه
-هنوزم می تونی ازشون شکایت کنی؟
-شکایتی در کار نیست ..... کار اونا نبود
پاکمهر لب گزید و اخماش بیشتر تو هم رفت ولی حرفی نزد سر به زیر انداخت و با پاش ضرب گرفت که ارتین با صورت سرخ و چشمای سرزنشگرش خودشو بهم رسوند و گفت: کار اونا نیست توماژ؟ می دونی چقدر بازی سرهم کردیم تا نفهمن کدوم بیمارستانی که یه وقت نصفه شب نیان برای تموم کردن کار نیمه تمومشون ؟ می دونی تو چه حالی بودی وقتی پات به این خراب شده رسید؟ می فهمی ایست قلبی وسط جراحی یعنی چی؟ می فهمی تنگی نفس و حمله های بعدت چی به سر هممون اورده؟ می فهمی یه استخون سالم برات نذاشتن می فهمی شانس اوردی که دنده ات به ریه ات اسیب نزده می فهمی اینارو؟
صدای بلندش تو اتاق پیچید ولی پاکمهر حتی برای اروم کردنش قدمی برنداشت شاید اونم حق رو به پسرخالش می داد
-کار اونا نبود ارتین؟
romangram.com | @romangram_com