#توماژ_پارت_362


این دختر خجالتی که گاهی خوب می تونست پوسته خجولشو بشکنه و با جسارتش غافلگیرت کنه خیلی خوب بلد بود مهره های بازیشو حرکت بده ....... من به او نزدیک شده بودم من این دختر رو طعمه کرده بودم برای رسیدن به دائیش یا فراهانی این دامو پهن کرده بود یا...... یعنی این دختر خجالتی می تونه با برنامه جلو اومده باشه ؟ می تونه این دامو برای منو فراهانی که ادعامون گوش فلکو کر کرده پهن کرده باشه؟ بازی می دادم یا بازی می خوردم؟ کجای این قصه بودم چرا حس می کردم زمین زیر پام انقدر سست و متزلزله ؟ این دختر کجای این قصه بود؟ از کی وارد این بازی شده بود یا ..... از کی وارد بازیش شده بودم؟؟؟!!!

***

توماژ:

دستای گرم و اشنایی تو موهام فرو رفت و بوسه ای به پیشونیم نشست

-نمی خوای چشماتو باز کنی عزیز دل مادر

لبخند کمرنگی رو لب دردناکم نشست که پلک های سنگینمو از هم باز کردمو محو تصویر تار اما دلنشین مادرم شدم...... مادرم...... چند شب تو حسرت این گرما بودم ..... چند روز تو حسرت این بوسه بودم مگه می شد پیشونی که داغدار یه ننگ و بی ابرویی بود رو بوسید ؟مگه می شد دستایی که کج رفته بود و این طور با محبت گرفت ؟مگه می شد جلوی این زن با بودن این ننگ سر بلند کرد ؟مگه با چشمای شرمنده به چشمای نم گرفته اش نگاه کرد؟؟ ....بغض سنگینی که کنج گلوم جا خوش کرد نه از درد تنم نه از نفسی که هنوزم با درد سینه و سوزش همراه بود نه از استخونای شکستم از سر دلتنگیه از سر حسرت روزهایی که بدون سایه این زن گذشت


romangram.com | @romangram_com