#توماژ_پارت_356


فکم منبقض شد و حلقه دستام تنگ تر : خوب می شه دختر خوب .....

-پاک .....پاکمهر .... وای توماژ وای

دلم سوخت از بغضی که نمی تونست بی پروا رها بشه که بشه مرهم بشه تسکین و این جوری رو قلبم سنگینی نکنه …….

یک هفته تو گریه های پونه و کمند ،دعاهای زیرلبی مادرش وچشمای سرخ و بدون اشک ارتین گذشت تا وضعیت توماژ ثابت شد ودکترش وعده اینو داده بود که به زودی به بخش منتقل خواهد شد تو این مدت شرکت رو به معاونم سپرده بودم که مدت ها بود بعد از تحویل گرفتن طرح ها برای بررسیشون حسابی سرش شلوغ شده بود ، به زمان نیاز داشتیم و وضعیت توماژ پای رفتنمو سست می کرد ، بعد از چند روز به خونه برگشتمو تموم خستگیمو به اب گرم حموم دادم و نگاه حسرت زدم رو تختی که عجیب وسوسه انگیز به نظر می رسید دوختم تموم تنم برای لحظه ای ارامش له له می زد کلی بد و بیراه نثار خونواده زبون نفهم همسر سابق توماژ کردم و لباساما عوض کردمو از خونه زدم بیرون

هوای سرد پاییزی پوستم رو مور مور می کرد نمی دونم پاییز همیشه انقدر سرد بوده یا زندگی و خونه من این روزا انقدر یخ زده شده ..... دل کندن از ماشین گرمم که پوست یخ زدمو قلقلک می داد حتی برای طی کردن مسافت کوتاه پارکینگ تا شرکت هم برام سخت شده بود دستی به پلکای خسته و دردناک از بی خوابی های شبانم کشیدم لعنتی نثار هرکی دم دستم بود فرستادمو پیاده شدم ...... منشی با دیدن قیافه برزخی و اخمای درهمم که معلوم نبود برای کی این جوری شمشیر رو از رو بسته بودن لبخند به لبش خشک شدو به سلامی زیر لبی بسنده کرد سری تکون دادمو قبل از این که از کنارش عبور کنم صدای ظریفی قدرت حرکت رو از پاهام گرفت ...

خودش بود با همون صدای اروم و خجول که حتی ندیده می شد سرخی گونه هاشو تصور کرد با همون تیپ ساده و صورت بدون ارایش ...... لبخندی که می رفت رو لبم نقش ببنده رو با محکم تر کردن گره ابروهام مهار کردم ، هول و دستپاچه نگاهی به منشی کنجکاو که لحظه ای از شکار سوژه جدیدش چشم برنمی داشت کردو گفت: باید حرف بزنیم


romangram.com | @romangram_com