#توماژ_پارت_357

بی حرف به سمت منشی برگشتمو گفتم : ده دقیقه دیگه خانم رو راهنمایی کنین به اتاقم و به مشتی بگید دوتا قهوه و کیک بیاره

خانم ملکی پشت چشمی برای مهری نازک کردو چشم غلیظ و پر عشوه ای تحویلم داد .... پا که به اتاق گذاشتم نفس حبس شدمو بیرون دادم ...... لعنت به تو پاکمهر که مثل پسر بچه های تازه بالغ رفتار می کنی الان این ده دقیقه وقت مسخره رو از کدوم قبرستونی جور کردی اخه .... پالتومو دراوردم و پشت میزم جاگیر شدم و با نفس عمیقی سعی کردم درون پرتلاطممو سرو سامونی بدم

بعد از رفتن مشتی چشم به مهری ای دوختم که بدترین روز عمرمو با حضورش می تونست تبدیل به بهترینش کنه البته اگه......

-نمی خواید بگید دلیل این ملاقات غیر منتظره چیه؟

پا رو پا انداختمو گفتم: برای جناب فراهانی اتفاقی افتاده یا بخاطر طرحتون اومدین که اگر مربوط به....

حرفمو با گذاشتن پاکتی روبروم قطع کردو گفت: اختلافشون به هفت سال پیش برمی گرده

اخمام توهم رفت و نگاهم از چشمان مصمم مهری روی پاکت زرد رنگ روبروم سر خورد

romangram.com | @romangram_com