#توماژ_پارت_354


تصاویر با بی رحمی سیاهی چشمامو شکافت و مثل یه خنجر به قلبم نشست ..... بغض سنگین تر و نفس کشیدن سخت تر شد ..... الان وقتش نیست خدا ..... الان که مرهم دردام اومده

تصویر چشماش ..... صدای خنده هاش و لرزش های لعنتی ..... خداااااا ........ نالم اونقدر ضعیف بود که به گوش کسی نرسه ولی اونقدر پر بغض و دردمند بود که بتونه عرش خدایی رو به لرزه دربیاره خدایی که مرهم فرستاده بود نوش دارو فرستاده برای سهراب از نفس افتاده اش ..... !!!

***

پاکمهر:

صدای پای پرستارها و تلاش ارتین برای اروم کردن همسر و مادر زنش مثل یه کابوس از نظرم رد می شد کابوس بود، دیدن تن بی جون و غرق خون توماژ خود خود کابوس بود...... شنیدن زجه های مادرو خواهری که سال ها چشم به در دوخته بودن تا عزیزشون برگرده تا دوباره به روشون بخنده تا دوباره پسر باشه برادر باشه و حالا تنها یه تیکه گوشت بود که بین مرگ و زندگی دست و پا می زد چیزی جز یه کابوس نبود نگاه سرخ ارتین و حمله های توماژ ....هق هق های پونه و صدای بوق ممتد دستگاه ها و تسبیح توی دستای لرزان مادرش و اصرار پزشک به توکل به خدا چی می تونست باشه جز یه کابوس دردناک؟ این بغض سنگین تو گلوم ،دیدن هم خونه ای که دیگه هم خونه نبود برادر بود، رفیق بود...... اگه کابوس بود چرا انقدر درد داشت؟ چرا انقدر طبیعی بود ؟چرا تموم نمی شد ؟چرا از واقعی بودنش پشتم به لرزه افتاده؟ چرا کسی دستمو نمی گیره و از این کابوس نجاتم نمی ده؟

ایست قلب و احیا دوباره ، حمله های عصبی و لرزش های لعنتی که حتی الانم دست از سرش برنمی داشتن نفسی که به دستگاهی بند شده بود اگه خواب نبود اگه کابوس نبود پس...... یعنی اون تن غرق خون ،این تن له و لورده و این دستگاه ها ،بیهوشی و کمای یه هفته ای واقعی بود؟؟


romangram.com | @romangram_com