#توماژ_پارت_353

تمام تلاشم برای باز کردن چشم های سنگینم شد دردی که تو تموم تنم پیچید و ناله ضعیفی که از بین لب هام خارج شد ..... سینم با هر دم و بازدم می سوخت ودستم بی حرکت مثل یه وزنه صدکیلویی کنارم افتاده بود ...... ای کاش تو همون بی خبری و سبک بالی می موندم خوابی که بعد از سال ها بدون کابوس گذشته بود اصلا بدون هیچ چیز گذشته بود مثل یه نوار خالی ... خالیه خالی .... لب های خشکمو از هم باز کردم که صدایی تو اتاق پیچید و گرمایی که نه دستمو بلکه دلمو گرم کرد

-جانم ..... عزیز دلم

قطره اشکی که رو پشت دستم چکید و بوسه گرمی که روی پیشونیم نشست بیشتر از هر مسکنی تسکین دردام شد گرمایی که پنج سال محروم بودم از عطر تنش ..... پس چرا این چشمای لعنتی بیدار نمی شن ؟ صداش تو گوشم پیچید ولی لبهام به گفتن جانمی باز نشد و تنها ناله ضعیفی ازش شنیده شد

-چشماتو باز کن همه زندگی من ....

-اخ

-دردت به جونم عزیزم

سینم سوخت و چیزی تو گلوم راه نفسمو بست .... نه الان وقت مرور گذشته نیست الان که اومده کنارم الان که دست بی جونم تو دستاش جون گرفته ..... نه حالا نه ....

romangram.com | @romangram_com