#توماژ_پارت_352


مطمئن بودم با فریادش چیزی از تارهای صوتیش باقی نموند چشماش قرمز و صورتش به کبودی می زد دستم دور مشتش حلقه شد تا کمی از خودم جداش کنم تا شاید مغز فلج شدم بتونه کمکم کنه بتونه کلمه هارو کنار هم بچینه که بتونه به مشتم قوتی بده برای دفاع برای دور کردن مردی که می دونستم از زیر دستش جون سالم به در نمی بردم

-من ....

مشتی که تو دهنم نشست لب هامو بهم دوخت

-چقدر رو بی کسیش حساب کرده بودی بی شرف؟ چقدر رو بی غیرتی من حساب کرده بودی بی ناموس ؟ چقدر رو زرنگیت حساب کرده بودی ؟

ازم فاصله گرفت که دستمو به دیوار گرفتم تا بیشتر از این نشکنم تا لااقل زانوهام خم نشه مثل کمری که ازم خم شده بود .... با دست خون لبم رو پاک کردم که چنگی به موهاش زد و گفت: برای تو یه بار مردن کمه تو باید هر روز بمیری مثل من که هر لحظه مردم با قطره قطره اشک هایی برای تو ریخت

نگاه ازم گرفت و رو به دوتا مرد کردو گفت: تمومش کنید!!!!


romangram.com | @romangram_com