#توماژ_پارت_349
چشم بستم رو گریه هاش رو شونه های لرزون و دست های مشت شده اش و به سمت پنجره اتاقم رفتم ...... زیاد طول نکشید که صدای قدم های لرزونش رو سنگ فرش اتاقم پشت در بسته اتاق محو شد .... نفس عمیقی کشیدم تا شاید کمی اروم شم تا شاید این نفس بشه ابی رو اتش دلم ....سیگاری اتش زدم و از پس پنجره به تاریکی شهرم خیره شدم .... به چراغ های روشن که خبر از زندگی می داد، زندگی برای مردم این شهر جریان داشت پس چرا برای من انقدر راکد و نفس گیر بود؟ چرا زندگی من از این راکدی تبدیل به یه گنداب شده بود؟ چرا یکی از این چراغ ها سهم من نشد ؟چرا من باید تقاص می دادم؟ تقاص چی رو می دادم ؟مگه چی خواسته بودم جز یه زندگی اروم یه چراغ روشن تو خونم مثل همه این نورهای روشن تو دل تاریک شهر؟؟
با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم
-الو توماژ .....
-چرا ساکتی؟ توماژ صدام میاد ؟
-چی شده پاکمهر؟
-هیچی یه رفیق خل و چل داشتم که معلوم نیست تا این وقت شب سرش کجا گرمه احتمالا شما ندیدینش؟ یکم وحشیه برای مردم خطرناکه برای همین تو خونه بسته بودمش ولی حالا اومدم دیدم نیست اگه دیدینش بهش بگید آش خوبی براش پختم تشریف بیاره خونه
-میام
romangram.com | @romangram_com