#توماژ_پارت_348
-توماژ من .....
-برای این حرفا دیر شده .... ابرویی که نباید می رفت رفت ..... غروری که نباید می شکست شکست ......
-من فقط .... فقط می خواستم .... به خدا توماژ...
-هیچی نگو
از صدای بلندم تو خودش مچاله شد و اشک هاش با شدت بیشتری گونه هاش رو خیس کردن ... کلافه و عصبی بلند شدمو چنگی به موهام زدمو گفتم: برو .... من دیگه باهات حرفی ندارم ... من فقط دخترمو می خوام
به سمتش رفتم وکمی خم شدمو گفتم: نمی زارم یکی مثل خودت تحویل جامعه بدی تو لیاقت مادریشو نداری
romangram.com | @romangram_com