#توماژ_پارت_345
-اخر هفته قراره ببینمش
به سمتم برگشت و گفت: مرسی که هستی کمند .... این روزا خیلی داره سخت می گذره اونقدر که یه وقتایی حس می کنم تو قبرم و این فشار قبر قرار نیست تموم شه حتی حالا که استخونام خرد شدن حالا که درد به همه رگ و پی ام نفوذ کرده باز دست از سرم برنمی داره تو این روزا بودن تو مثل دست خداست که به سمتم دراز شده ...... مرسی که هستی کمند!!!!!
***
توماژ:
نگاهمو از دست های لرزون به چشمای نگرانو پرابش دوختم وگفتم: اون موقع که اومدی سراغم تا پیشنهادتو قبول کنم فکر می کردم حرفای زیادی برای گفتن داری
لبشو تر کرد و گفت: چرا برگشتی؟
تلخندی رو لبم نشست و تکیمو دادم به مبل و گفتم:چرا نباید برمی گشتم؟هوم؟ تو نقشه هات برنامه ای برای برگشت من نبود؟
romangram.com | @romangram_com