#توماژ_پارت_338


قبل از اینکه حرفی بزنه اسممونو صدا زدن و من همراه با زنی که به وضوح می لرزید و لب هاش برای مهار بغض گلوش اسیر دندون هاش شده بود داخل رفتیم، عجیب بود ....کدوم طعمه ای دست در دست شکارچی پا به میدون کارزار گذاشته بود؟ دستم تو دست زنی بود که قرار بود نفسشو بگیرم، قرار بود برای لرزش دستاش به جای مرحم داغ باشم، داغ جدایی از دختری که هر غریبه ای رو عاشق و شیفته خودش می کرد، چه برسه به مادری که سال ها کنارش نفس کشیده بود نفس داده بود ....نفسش شده بود.... نفسش بود .....نبود؟ پای رفتنم سست شد از دیدن قطره اشکی که مصرانه به چشم هاش هجوم می اورد و با ترس به دهان قاضی چشم دوخته بود این زن که هرلحظه ترس فروپاشیش وجود داشت چه کرده بود با مردی که می دونستم نمی تونه اونقدر سیاه باشه که نفس کسی رو ببره ،نمی تونه داغ به دل بزاره .... نمی تونه سیاه باشه...... نمی تونه؟

صدای فریاد برادرش حتی با تذکر قاضی هم قطع نمی شد و هر حرفش می شد تیشه ای به ریشه اخرین مقاومت های زنی که بی دفاع تر ازاونی بود که برای گرفتن نفسش نیاز به این قشون کشی باشه ، دستم رو پوشه مدارکی که برای عدم صلاحیت و بی توجهی در مراقبت از فرزندش جمع کرده بود لغزید و ولی حرفی به زبونم جاری نشد، نگاه ترسیده و لب های لرزون این زن قفلی شده بود بر روی لب هایی که برای دفاع از حقوق موکلش اومده بود ..... لب هایی که مطمئن بود حتما برنده این بازی خواهد بود و حالا با دیدن حریف ضعیف و لرزونش عجیب پا پس کشیده بود صدای قاضی برای گفتن دفاعم از موکلم ریسمان نگاهمو از نگاه خیس حریف بازنده مقابلم پاره کرد و تصویر چشمای بی ریای توماژ قفل لبهام رو گشود و پای دفاعم رو محکم کرد......

به سختی از بین جمعیت راه باز کردمو به سمت حیاط دوئیدم از دور هم می تونستم ماشین توماژ که درست رو به روی در دادسرا پارک شده بود رو ببینم بی معطلی به سمتش رفتمو در حالی که نگاه ترس خوردمو به مسیری که با تمام توان دوئیده بودم دوخته بودم گفتم: برو تو رو خدا برو

وقتی حرکتی نکرد به سمتش برگشتم لبخندی که رو لب هاش بود قلب ناارومم رو اروم کرد که دستش اروم دستمو گرفت و گفت: خسته نباشی خانم

برای لحظه ای فراموش کردم..... عربده های برادری که علنا تهدید می کرد بدون ترس حرف از خون و خونریزی می زد ......فراموش کردم حرف های قاضی و گریه های زنی که بی دفاع گوشه ای کز کرده و سر به زیر خود را سیبل فریادها و ناسزاهای برادر عصبانیش کرده بود گرمای دستاش پوست دستم رو قلقلک می داد ...احساسمو قلقلک می داد و لبخندش قوی تر از هر ارام بخشی ارومم کرد

-یخ کردی خانم


romangram.com | @romangram_com