#توماژ_پارت_331
در مقابل اصرارهای بزرگمهر برای رفتن به خونشون فقط تشکری کردمو بعد از رسوندشون راهی خونه شدم ..... بزرگمهر برخلاف نظر اولش حسابی مهر فراهانی و مهری به دلش افتاده بود و فرناز هم بساط به به و چه چهش به راه بود ....سیگاری اتش زدم و دوباره و دوباره حرفا و نگاه های مهری رو مرور کردم ....منو نمی خواست، اینو می تونستم از نگاه هاش بخونم که دوستم نداشت ولی من چی؟ کلافه پکی به سیگارم زدم ...... اگه می خواستم دست از رو در بایسی با دلم بردارم باید بگم که من از مهری خوشم اومده بود مهری همون زنی بود که همیشه دوست داشتم کنارم باشه همسرم باشه ولی اون چی؟ پس گروئی داشت که پابند دائی جان شده بود ولی چرا؟پس خونواده اش کجا بودن که این دختر اسیر این خونه شده بود؟چرا می خواست از ایران بره ؟ چرا فکر کرده بود من زیر بار هم چین پیشنهاد مسخره ای می رم که می شم پل رسیدنش به معشوقه احتمالیش که اون ور اب ها انتظارشو می کشید .....
عصبی مشتی به فرمون کوبیدم ،حتی فکرش هم اذیتم می کرد دلم اشوب شد از گمان هایی که مثل خُره به جونم افتاده بود؟ یعنی کسی تو زندگی مهریِ؟
کلید رو که تو در انداختم صدای بحث و جدل توجهمو جلب کرد سریع کفشامو دراوردم رفتم تو، صدا از اتاق توماژ بود،خودمو به پشت در رسوندم که با صدای فریاد ارتین سرجام میخکوب شدم
-این مسخره بازی ها رو بزار کنار تو حریف افرومن نیستی توماژ
می تونستم تصور کنم که سکوت معنادار توماژچقدر تونسته رو اعصاب ارتین رژه بره که این جوری شده بود اسپند رو اتیش و بالا پایین می پرید
-به فکر خودت نیستی به فکر مادرت باش دیروز دوباره اومده بودن سراغش
اروم دروبازکردم که نگاه هردو به سمتم چرخید توماژ رنگ پریده و کلافه و ارتین سرخ و برافروخته، ارتین با دیدن من جلو اومدو گفت: بیا شاید تو تونستی تو مغز پوک این فرو کنی که داره با سر می ره تو دهن شیر که وقتی می گن خونشو می ریزن شوخی نکردن
romangram.com | @romangram_com