#توماژ_پارت_327

فرناز اروم صداش زد که گفتم:ادمای خوبین به خونشون نگاه نکن

تمام هفته رو بعد از اینکه مهری بالاخره روزه سکوتشو شکست و جواب مثبت داد با بزرگمهر درگیر بودم تا راضی بشه و همراهم برای خواستگاری بیاد وقتی جریانو فهمید کلی ذوق کرد که بالاخره سر عقل اومدم و به فکر زندگیم افتادم ولی درست از فرداش که رفت تو کار تحقیقات محلی پاشو کرد تو یه کفش که به درد هم نمی خوریم که اینا هفت پشتشون کاخ نشینن و ما به اندازه دربونشونم به حساب نمیایم بعد از یک هفته کشمکش و ترفندای زنانه فرناز و پافشاری من کوتاه اومد و قبول کرد که تو هم چین روزی کنارم باشه گرچه دوست داشتم توماژ هم بود ولی با حال و اوضاعی که داشت زیاد اصرار نکردم بعد از اینکه به خاطر حمله ای که بهش دست داده بود چند روز رو بیمارستان بستری بود دکترش تاکید کرد که دور از استرس و در ارامش باشه وهمین شد برام بهونه تا پاهاشو تو خونه بند کنم شاید کمی استراحت کنه

همراه هم وارد شدیم که فراهانی استقبال گرمی ازمون کردو مارو به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد برخورد صمیمی فراهانی کمی از یخ بزرگمهر رو باز کرد و کم کم بازار حرف بینشون داغ شد ولی من تمام حواسم پی مهری ای بود که هنوزم نمی دونم چرا قبول کرده تا برای خواستگاریش بیایم

صدای ظریف و دخترونه مهری که با خجالت سلامی کرد توجه همه رو به خودش جلب کرد با فرناز روبوسی کردو به منو بزرگمهر در حالی که از شباهت بیش از حد ما گیج و متعجب شده بود خوش امد گفت و سریع کنار دائیش نشست

نگاهی به درختای بی برگ حیاط کردمو گفتم:

-چرا قبول کردی؟

ده دقیقه ای می شد که به حیاط اومده بودیم تا حرفامونو بزنیم تو تموم این مدت مهری با استرس به جون انگشت هاش افتاده بود لام تا کام حرفی نمی زد با سوال من بی حواس نگاهم کرد و گفت:هوم؟ یعنی متوجه نشدم چی گفتین

romangram.com | @romangram_com