#توماژ_پارت_314
-بسه ....
از صدای بلندم عقب نشست ، این بار با چشمایی که از خشم مثل تیک گرفته ها گوشش می پرید نگاهش کردمو توپیدم:زود برو یه چیزی تنت کن بیا حوصله این مسخره بازیا رو ندارم
بغض کرد وقدمی به سمت راه پله ها برداشت که با نفس عمیقی خودمو اروم کردمو گفتم: برو مهستی باید حرف بزنیم
بی حرف رفت زیاد طول نکشید در حالی که تونیک بلند با شلوار پوشیده بود برگشت و با ناراحتی روبروم نشست زبون خشکم رو روی لب هام کشیدمو گفتم: متاسفم.... هم بابت امروز هم ..... اون شب نباید اون اتفاقا می افتاد
با صدایی که می لرزید گفت: چرا اومدی این جا؟
کلافه از جام بلند شدمو گفتم: به خاطر تو زندگیم داره می ره هوا
romangram.com | @romangram_com