#توماژ_پارت_313

-منو پیش برادرات رو سفید کن نمی خواد به فکر جبران باشی هرکاری می کنم وظیفمه خواهرمی قدمت رو چشممه دندم نرم چشمم کور جورتو می کشم

نگاهش رنگ دلخوری داشت ولی با لبخندی که دیگه واقعی و از ته دل نبود خداحافظی کردو رفت

سریع ماشین رو روشن کردمو و راه افتادم نگاهی به ساعت کردم تا قرار هنوز نیم ساعتی وقت داشتم مطمئن بودم که دیر می رسم برای همین پامو تا اخر رو پدال گاز فشار دادمو از شهر خارج شدمو راه باغ رو در پیش گرفتم با دیدن در بزرگ و اهنیش غمی به دلم نشست هنوز داغ اتفاقات اون شب رو دلم تازه بود اروم جلو رفتمو زنگو فشردم که بی حرف باز شد پا به حیاط بزرگ و درندشتش گذاشتم برخلاف دفعه قبل این بار خبری از خدمه ها نبود از فکری که به ذهن مهستی رسیده بود و این طور خونه رو برای ملاقاتمون خالی کرده بود پوزخند تلخی رو لبم نشست تقصیر خودم بود ،خودم هم چین تصویری از خودم ساخته بودم، همین قدر دم دست و ......

با صدای سلام ظریفی سر بلند کردم و نگاهمو از صورت ارایش شده و لباس نامناسبی که به تن داشت دزدیمو به تکون دادن سری اکتفا کردم قبل از اینکه از گردنم اویزون بشه جدی و محکم گفتم: باید باهم حرف بزنیم

خودشو عقب کشید ،همون طور که به سمت در سالن می رفتم گفتم: برو یه لباس مناسب تنت کن عادت ندارم موقع حرف زدن در و دیوارو نگاه کنم

مکثش از دلخوری بود وقتی بی تفاوت از کنارش گذشتم پرحرص صدام کردو گفت: اون شب از این اداها در نمی اوردی

لب گزیدم و حرفی نزدم که گفت: اون شب که دونه دونه لباسامو درمی اوردی فکر محرم نامحرمی نبودی حالا....

romangram.com | @romangram_com