#توماژ_پارت_312


یه هفته ای از رفتن عمه اینا و موندگار شدن بهواژ تو خونمون می گذره ، نگاه های سنگین برسام و اخمای درهمش خبر از نارضایتیش می داد ولی خب زور بهروز و برزو چربیده بود و این بار عمه هم پشت برسامو خالی کرده بود و حالا بهواژ کنار من تو ماشین نشسته با لبخندی که این روزا از لبش جدا نمی شه تا با هم به دانشگاهش بریم وقتی رسیدیم نگاهی به اطراف کردمو به سمتش برگشتم وگفتم: ببین بهی تو برای من با پونه فرق نمی کنی

اخماش به طور محسوسی تو هم رفت که ندید گرفتم: نمی خوام باهم به مشکل بر بخوریم ، قراره چند سال هم خونه بشیم پس بهتره همین اول راه سنگامونو وا بکنیم این جا برای درس خوندن اومدی پس دنبال کار دیگه ای نمی ری آسه می ری آسه میای .... این جا خبرا زود به گوش من می رسه و من شش دنگ حواسم به ناموسم هست حالا که این جایی پس ناموسمی پس حواسم بهت هست ، من رو ناموسم غیرت دارم تعصب دارم زیادم دارم هر کاری می کن بکن دست رو غیرت من نزار

سر به زیر انداختو دستشو بند کولش کرد که گفتم:از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح اخر شاید از حرفام ناراحت بشی ولی من نه بنیامینم که اونقدر روشن فکر باشم و چشم رو خیلی چیزا ببندم نه برسامم که با اخم و تشر باهات راه بیام من توماژم قوانین خودمو دارم خط قرمز من تویی، پونه است غیرتمه ناموسمه به خط قرمزم نزدیک نشو

لبخند محوی رو لب هاش نشست و گفت:چشم

-حالا برو تا دیرت نشده .......برو به سلامت امروز سرم شلوغه نمی تونم بیام دنبالت می گم ارتین بیاد پی ات تا بعدا برنامه مو باهات ردیف کنم که تنها برنگردی

کمی سرخ و سفید شد و گفت: این لطفتتو جبران می کنم توماژ


romangram.com | @romangram_com