#توماژ_پارت_311

سرشو پایین انداخت و گفت:حاضرم سوری باهاش ازدواج کنم تا دائیش دست از سرش برداره وقدم بعدی رو برداره ببینم با هم چند چندیم اصلا نمی دونم دردش چیه ،خب می خوای پروژه رو ببری و پوز سالاری رو بزنی جون بکن لب باز کن من که تا حالا صدبار چراغ سبز نشون دادم

با خونسردی کمی از چاییمو مزه مزه کردمو گفتم: خودتو دختره رو از بازیشون بکش بیرون این دعوا و کینه ریشه دارتر از این حرفاست

با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: تو چیزی می دونی؟

فقط نگاهش کردم نگاهم به چشمای منتظر پاکمهر بود و فکرم درگیر خاطرات گذشته ، مگه می شد اون اتفاق رو فراموش کرد اتفاقی که شد اتش و دامن بی گناهای زیادی رو خاکستر کرد، شد طوفانو زندگی ادمای زیادی رو ویرون کرد ......قلبم فشرده شد و سرم نبض گرفت و تصویر نفس و خنده هاش ،نفس و موهای طلاییش ،نفس چال رو گونه هاش در نظرم جون گرفت ......دردی تو سینم پیچید که پاکمهر با هول گفت: چت شد ؟ توماژ؟

ترس خورده از جاش پرید که مچ دستشو گرفتمو با صدایی که هر لحظه به تحلیل می رفت نالیدم: خودتو وارد این بازی نکن پاکمهر ....... اینا به عزیزای خودشونم رحم نمی کنن

درد سینم سخت تر و نبض سرم محکم تر شد ،ناله ضعیفی از بین لب هام خارج شد که رنگ پریده و چشمای نگران پاکمهر پشت پرده سیاه چشمام ناپدید شد!!!!

*****

romangram.com | @romangram_com