#توماژ_پارت_309
حرفم تموم نشده بود که بازوم به شدت کشیده شدو استکان از دستم افتاد و شکست ولی در مقابل چشم های رگ زده و اتشی پاکمهر جرات نفس کشیدن نداشتم چه برسه غرغر سر یه استکان پیزوری و سوختگی پوستم که حالا به ذق ذق افتاده بود
-به خاطر نقشه های مسخره منو توئه که دختره تو این دردسر افتاده اون وقت تو می گی جواب منفی بدمو بگم گور باباش ؟ اره؟
با صدای فریادش مو به تنم سیخ و فشار دستش رو بازوم چند برابرشد
-دوستش داری
جاخورد ، نگاهش رنگ عوض کرد و حلقه دستش شل شد که گفتم: از این دخترا تو زندگی تو زیاد اومدنو رفتن برای هیچ کدوم این جوری یقه جر ندادی پاکمهر .....
لب گزید و موهایی که حالا بلندیش تا گردنش می رسید رو کشید و گفت: منه خر بهش گفتم فکراتو بکن جواب تو جواب منه .....دختره احمق رفته حاجی حاجی مکه
خندم با چشم غره پاکمهر جمع شد که دست ملتهبمو زیر شیر اب گرفتم تا کمی از سوزششش کم شه
romangram.com | @romangram_com