#توماژ_پارت_305
-الان فهمیدی که نفس تو خونه تنهاست ؟ که ممکنه هزار یک بلا سرش بیاد ؟ تو همین چند وقت که من اومدم راه خونت دور شده؟
از لحن جدی و محکمم کمی خودشو جمع و جور کرد و گفت: فکر نمی کنم این مسائل ربطی ...
حرفشو قطع کردمو گفتم: سفطه هایی که به عنوان ضمانت بهمون دادی چی؟ به من و این نامه صدمن یه غازت ربط پیدا می کنه؟
عصبی برای بار هزارم مقنعشو از چروک های فرضی رها کرد و گفت: ولی من ....
با بلند شدنم از پشت میز چند قدم عقب رفت و رنگش به وضوح پرید ،این زنی که روبروی من ایستاده بود وبا هر حرکت کوچکی رنگ می باخت و عقب می نشست با دختری که پنج سال پیش گستاخانه سرنوشتمو به بازی گرفت هیچ سنخیتی نداره زنی که جلوی روی من با سر به زیر افتاده ایستاده و به فرار از روبرو شدن باهام حاضره استعفا بده و از سمت خوبش چشم پوشی کنه اونقدر رقت انگیز شده که حتی دل منی رو می سوزونه که برای هم چین روزی سال ها فکر کردم بارها تو ذهنم دادگاهی تشکیل دادم وشدم وکیل مدافعش ،شدم قاضی تا حکم درستی بدم به کارش ولی هربار محکومش کردم و گاهی تو ذهنم به بدترین وضع قصاصش کردم به جرم کشتن عشقی که حقم بود سهمم بود و این زن ازم گرفت ولی این سوزش این ترحم حال به هم زن ذره ای از داغ تو سینم کم نمی کنه قدم هامو محکم تر بر می دارم که بیشتر تو خودش فرو می ره
-همیشه برای هر اشتباهی که کردی فرار کردی و بار گناهتو گردن اینو اون انداختی
نگاه ترسیدش از زمین کنده می شه و تو چشمام قفل می شه: ولی این بار باید تا تهش پای گناهت بمونی باید پای حیثیت از دست رفته من بمونی باید پای غرور شکسته ام بمونی
romangram.com | @romangram_com