#توماژ_پارت_302
-جوون هجده ساله نیستم که بگم با یه نگاه عاشقت شدم و هر شب خوابتو می بینمو برای رسیدن بهت هر شب جمعه دارم شمع نذر می کنم اون قدر ها هم فردین نیستم که به خاطر دعوای دو نفر دیگه دست تورو بگیرمو ببرم که مبادا خاری به پات بره وسط این دعوایی که نمی دونم ریشه اش چیه و قراره به چی ختم شه
چشماش پر شد و لب گزید که گفتم: ولی .... ازت خوشم اومده
قطرات اشک این بار نه روی گونه های سرخ مهری بلکه روی قلبم سرازیر شدو مثل یه وزنه از دل بی قرارم اویزون موند و نفس رو تو سینم سنگین تر از قبل کرد
-نمی خوام دائیت بدونه که تو از این جریان باخبری چون نمی دونم اگه تیرش به سنگ بخوره ممکنه چه نقشه ای برامون می کشه پس بهتره یکم عاقلانه به این ماجرا نگاه کنی
لبمو تر کردم و به زبون خشک شدم حرکتی دادمو گفتم: با من ازدواج کن مهری
با چشمای از حدقه دراومده بهم چشم دوخت که گفتم: فکر نمی کنم برای تو راه دیگه ای وجود داشته باشه ..... این طوری لااقل تا وقتی که این قائله بخوابه خیالم از بابت تو راحته که اسیبی نمی بینی بعدش ...
romangram.com | @romangram_com