#توماژ_پارت_301
پوزخند صداداری زدو اشک های رو گونش رو با خشونت پاک کرد و تو صورتم براق شد و گفت: اره خب می تونیم در مورد خیلی چیزا حرف بزنیم اینکه مثلا تو چه لباس خوابی می پسندی یا عطر مورد علاقت چیه شاید تونستم سایه تو بالا سرم نگه دارم حالا که دائیم تفم کرده بیرون لااقل تو بمونی
مطمئن بودم اگه یه دقیقه دیگه می موندم چند تا کبودی هم به رد اشکای رو صورتش اضافه می شد با حرص از ماشین پیاده شدم و درو بهم کوبیدم که صدای گریش بلند شد ......تکیه مو به کاپوت دادمودستی به صورتم کشیدم ،سیگاری روشن کردم وپک عمیقی بهش زدم و از گوشه چشم به شونه های لرزون مهری چشم دوختم ...... حال خودمو نمی فهمیدم هم دلم براش می سوخت ،هم بدم نمی اومد رو پیشنهاد دائیش بیشتر فکر کنم ،هم از دست حرفای تیز و برندش عصبی و کلافه بودم.... صبر کردم تا هردومون اروم شیم یه جورایی انگار من به این ارامش بیشتر نیاز داشتم تا بتونم ازش یه زره بسازم در برابر خنجرهای بی امان این دختر که امروز عجیب از پوسته خجالتی خودش بیرون اومده بود و چنگ و دندون نشون می داد ،از سوپری محل یه بطری اب معدنی گرفتمو دوباره سوار شدم ، گریش به هق هق ارومی تبدیل شده بود که اب رو سمتش گرفتمو گفتم:یکم از این بخور تا بتونیم باهم حرف بزنیم
دستمو پس زد و با چشمای سرخ از اشک وخشم دلش بهم زل زد
-به جهنم نخور
تا اومد حرفی بزنه پیش دستی کردمو گفتم:دو دقیقه لال شو منم حرف بزنم بعد هرچی لایق دائیته بار من کن
با اخم ازم رو گرفت که گفتم:خودت شنیدی که دائیت چی گفت حرفای منم شنیدی پس نیازی به مقدمه چینی نیست اینم می دونم که خیلی قبل تر از اینا منتظر هم چین حرکتی از سمت دائیت بودیم
برگشت سمتم تا جوابی بده که با دیدن اخمای گره کردم ترجیه داد فعلا حرفی نزنه
romangram.com | @romangram_com