#توماژ_پارت_299
کمی مکث کردمو فرصت بیشتری بهش دادم تا درد حرفامو بچشه: حرف یه عمر زندگی جناب فراهانی نمی دونم چرا ولی از این که انقدر مورد اعتماد شمام و هم چین پیشنهادی بهم می دین خوشحالم ولی ...
باید با خودش حرف بزنم
-تو که نمی خوای غرور اون دخترو به بازی بگیری؟
-مطمئنا نه این طور که شما به بازی گرفتین
جدی تر از قبل نگاهم کرد که ازجام بلند شدمو گفتم:ولی این پیشنهاد هرچند نامتعارف هرچند غیر منتظره چیزی از ارزش مهری پیش من کم نمی کنه چون هنوزم معتقدم این دختر ارزش بهترین ها داره
برق رضایت چشم هاش چیزی نبود که می خواستم از حرفام نتیجه بگیره ،این برق مثل برق خنجری بود که به تن دختری می نشست که این روزها عجیب فکر من رو به خودش مشغول کرده بود ......
خداحافظی زمزمه کردمو از اتاق بیرون رفتم و دیدن چهره مات و رنگ پریده و چشمای به اشک نشسته مهری اخرین چیزی بود که ارزوی دیدنش رو داشتم نگاهی به سالن خلوت کردمو ناخوداگاه مچ دستشو گرفتمو دنبال خودم کشیدمش ،مهری شکه و بی اراده دنبالم می اومد و این حال و روزش مثل پتکی تو سرم هوار شده بود چند تا فحش ابدار نثار دائی بی خیرش کردمو سریع در ماشینو باز کردمو مجبورش کردم تا سوار شه ..... به محض روشن شدن ماشین قطرات اشک رو گونه رنگ پریده اش راه گرفت که کلافه ودست پیش بردم تا دستای لرزونش و بگیرم که با غیض پس کشید و با نفرتی بهم چشم دوخت .....پشتم لرزید از غم نگاهش .... تو کوچه ای خلوت پارک کردمو قبل از این که به خودش بجنبه قفل مرکزی رو زدم ، با غیض به سمتم برگشت اون قدر عصبانی و مغموم بود که مطمئن بودم انگیزه کافی برای کشتنم داره
romangram.com | @romangram_com